شهید علی جیزانی فرزند اسماعیل
شهید، قلب تاریخ است؛ نامش میماند و راهش چراغ فردای ماست.
به یاد همه آنان که برای ایمان و میهن ایستادندشهید علی جیزانی فرزند اسماعیل
مشخصات شهید
- نام و نام خانوادگی
- شهید علی جیزانی
- نام پدر
- اسماعیل
- تاریخ ولادت
- ۱۳۴۶/۰۴/۰۱
- تاریخ شهادت
- ۱۳۶۴/۰۸/۱۲
- محل شهادت
- هورالعظیم
- عملیات
- عاشورای ۴
به روایت مادر شهید
تا صبح قرآن میخواند!
این شهدا سالهاست که از بین ما رفتهاند و الآن ما چه خاطرهای میتوانیم از آنها داشته باشیم؟ علی مؤمن بود و نماز شبش ترک نمیشد. علی با اینکه هجده ساله بود، اندامی تنومند داشت و دیگر برادران از او حساب میبردند. با شوهرخالهام به آشپزی میرفت. به جبهه بسیار علاقه داشت. هنگامی که از جبهه برمیگشت، به او میگفتم: «مادر استراحت کن.» میگفت: «اگر شما استراحت کنید، من هم استراحت میکنم.» اما او تا صبح قرآن میخواند.
کمکحال والدین
آن روزها به او دو تومان حقوق میدادند. حقوقش را خرج نمیکرد و میگفت: «بیایید شما بگیرید، خرجتان کم است.» به پدر و مادرش احترام میگذاشت و همه او را دوست داشتند. به زبان عربی صحبت میکرد و اصلاً فارسی نمیدانست. قرآن خواندن و نماز شبش ترک نمیشد. پسر بامدادی بود و سرش به کار خودش. شانزده ساله بود که مجروح شد و در هجده سالگی به شهادت رسید. کمحرف بود و باجذبه. از طرف مجلس اعلای عراق به جبهه رفت. در این مدت هیچ نامهای نفرستاد و وصیتنامهاش را هم به زبان عربی نوشت.
باید بروم!
شانزده ساله بود که به جبهه رفت و در جبهه مجروح شد. عروسی پسر برادرم بود. همه نزدیکان به خانه ما آمده بودند و با یکدیگر حرف میزدند. به آنها گفتم: «چیزی شده است؟» گفتند: «نه چیزی نشده.» با دلاواپسی پرسیدم: «علی شهید شده؟» گفتند: «مجروح شده.» گفتم: «لِم من را به ر استش را بگویید.» با پدرش راهی تهران شدیم. تیری به پایش خورده بود و از آن طرف بیرون آمده بود. در کنار تختش نشستم. گفت: «چرا به تهران آمدید؟» گفتم: «آمدم تو را ببینم.» وقتی به اینجا آمد، پایش شکسته بود و دائم میگفت: «من باید بروم.»
به روایت خواهر شهید
چشمانی پر از اشک
درویش را با تمسک به اهلبیت(ع) جلا داده بود. ایمان و اعتقادش هر روز بیشتر و بیشتر میشد. دوازده ساله که شدم، علی هفده سالش بود. از جبهه که آمد، به من گفت: «میخواهم زیارت عاشورا را به تو یاد بدهم.» زیارت را میخواند و من پشت سرش تکرار میکردم. وقتی به سلام بر سیدالشهدا رسید، چشمانش پر از اشک شد و دریای وجودش که آکنده به عشق به حسین بود، به تلاطم درآمد. به من میگفت: «هر روز زیارت عاشورا بخوان. از آن روز به بعد من به یاد او همیشه زیارت عاشورا میخوانم.»
به روایت همرزم شهید
یک نفر که با بقیه فرق داشت!
شب عملیات بود و تمام گردان داخل کانال بودند. دشمن از حضور ما مطلع شده و آتشبار خودش را رویش کرده بود. چفیه را به توپ بست. اوضاع وحشتناکی بود و کسی از جایی که بود تکان نمیخورد. در این میان و در دل تاریکی شب دیدیم یک نفر درحالی که قرقره مخابرات در دستش بود، کابل مخابرات را به سمت سنگر فرماندهی میکشید. طول خط را میرفت و برمیگشت و آتش دشمن هم بیشتر و بیشتر میشد. اصلاً اهمیت نمیداد و کارش را انجام میداد. در همین حین یک خمپاره خورد و دیگر او را ندیدیم.
در یک لحظه متوجه شدم که رزمندهای دیگر چفیه به سر، درحالی که زخمی شده، در کنارم نشسته است. چفیه را باز کرد. دیدم علی جزایری است. او را به دوش گرفتم و راهی شدم.
شعر
آسمان چشم او دلشنگ بود
ابری و بارانی و بیرنگ بود
در نگاهش موج میزد خستگی
خسته از هر چه ویرانگر بود
یک شب از این جا گذشت و دور شد
بیقرار روزهای جنگ بود
هیچ کس تنهاییاش را حس نکرد
عاشق و دلواپس و یکرنگ بود
رفت او در سرزمین نورها
عرصهی دنیا برایش تنگ بود