شهید حسن نریمانی فرزند رمضان
شهید، قلب تاریخ است؛ نامش میماند و راهش چراغ فردای ماست.
به یاد همه آنان که برای ایمان و میهن ایستادندشهید حسن نریمانی فرزند رمضان
مشخصات شهید
- نام و نام خانوادگی
- شهید حسن نریمانی
- نام پدر
- رمضان
- تاریخ ولادت
- 1345/01/01
- تاریخ شهادت
- 1362/12/04
- محل شهادت
- جزیره مجنون(طلائیه)
- عملیات
- خیبر
وقتی کسی نبود
شجاعت از همان کودکی با جانش آمیخته بود و با او رشد میکرد. بارها در نوجوانی به رفتارهای کدخدامآبانه و بی عدالتیهای موجود اعتراض کرد. او حرف حق را میزد؛ هرچند به کام بعضی ها خوش نیاید. در دوران انقلاب و زمانی که عدهای از ترس ژاندارم ها فعالیتی نمیکردند و حتی این جریان را بیفایده می پنداشتند، او شبانه به همراه دوستانش، دیوارنویسی میکرد و اعلامیههای امام (ره) را پخش میکرد. هرگز اجازه نداد شماتت اطرافیان او را از انجام تکلیفش باز دارد و در مقابل نگرانیهای خانواده در جابهجایی اعلامیه از این شهر به آن شهر فقط لبخند میزد. در جوانی بسیار دانا و زرنگ بود و با پشتکار بسیار زیادی که داشت، هم در حال تحصیل بود و هم کمک حال پدر و مادر. همۀ خانواده از ایشان راضی بودند. تصمیم گرفت در بسیج فعالیت کند و در همین حال به کردستان اعزام شد؛ ولی خانواده با او مخالف بودند و میگفتند باید ادامه تحصیل بدهد؛ ولی در این راهی که قدم برداشته بود، مصمم و جدی بود در این چند ماهی که به منزل میآمد، خانه را پر میکرد از عشق و محبت نسبت به خانواده. به گونهای رفتار میکرد که خنده بر لبان همه جاری شود. تا زمانی که در خانه بود، آرامش خاصی برقرار بود و دلها ارام میگرفت.
وقتی از او درمورد جبهه سؤال میکردیم، میگفت یک وظیفه هست؛ بسیجیبودن به حرف نیست؛ به عمل است. در همۀ کارهایش ایثار و اخلاص را سرمشق زندگی خود میدانست. احترام به پدر و مادر و احترام به همدیگر را بسیار سفارش میکرد. به26 خواهران درمورد حفظ حجاب توصیه میکرد و اینکه زینبوار در جامعۀ اسلامی خدمت کنید. نماز اول وقت را امری واجب میدانست و در مسجد و به جماعت آن را برگزار میکرد. حضورش در مسجد بسیار جدی بود و به خواهران و برادران هم تأکید میکرد. طوری صحبتش را به ما میرساند که ما ناراحت نشویم. میگفت: «همیشه در زندگی مهر و محبت را سرمشق زندگی خود قرار دهید. اگر خدای نکرده روزی از هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید و از خدا بخواهید گذشت و بخشش را در دل ما جای بدهد». روز آخری که آمد، با خواهران و مادرم نشسته بودیم. چهرهای شاد و نورانی داشت. سعی بر این داشت که ما را خوشحال ببیند؛ ولی ما نگرانش بودیم و بر زبان نمیآوردیم. نمیخواستیم اسیر یا شهید شود. اشک در چشمانمان حلقه زده بود. بلند شد، از پنجره نگاهی به بیرون کرد و گفت: «چرا بیقرارید؟ چرا گریه میکنید؟ اگر خواستید گریه کنید، با هدف گریه کنید؛ برای امام حسین (ع ) گریه کنید. اگر من خطا یا کوتاهی کردم، حلالم کنید. انشاءلله که در پیشگاه خداوند سرافراز باشیم و شهادت فرزندانمان را برای خود افتخار بدانیم و صبور و شکیبا باشیم که خداوند با صابران است».
به فکر بازگشتم نباشید
دایی اش، مرتضی که شهید شد، او هم قصد رفتن به جبهه را کرد تا سنگر داییاش خالی نماند و چون به سن قانونی نرسیده بود، با مانع مواجه شد. در شناسنامهاش دست برد و ثبتنام کرد. او پس از گذراندن دورۀ آموزشی، بیآنکه لحظهای در ادای دینش به انقلاب درنگ کند، راهی جبهه شد و حتی منتظر پدر و برادرش نشد تا از سرکار به خانه بازگردند. در وقت خداحافظی گفت: «به فکر بازگشتم نباشید». با نگاهی پر از مهربانی بندهای پوتینش را بست و مانند صاحب اسمش، غریبانه رفت.
به روایت پدر شهید
زیارت اشتباهی حسن نه سال پس از عملیات خیبر مفقود بود. همرزمانش آخرین بار او را وقتی دیده بودند که از شدت جراحت ناشی از بمبهای شیمیایی، بیحال بود و نمیتوانست فرمان عقبنشینی را اطاعت کند. خانوادهاش امید داشتند حسن اسیر شده باشد و روزی برگردد؛27 اما فرزندشان پس از رسیدن به آرزوی شهادت، به آرزوی دیرینهاش نیز دست یافت و پیکر مطهرش، اشتباه، راهی مشهدالرضا شد تا ناکام از زیارت، در خاک آرام نگیرد. او را بنا به وصیتش کنار دایی شهیدش که مراد او در زندگی بود، به خاک سپردند.
وصیتنامه
اي مردم راه من و دیگر شهدا را ادامه دهید و خیانت نکنید به خون پاک این عزیزان. دنبالهروی روحانیان عزیزکه پرچمدار این مبارزه بودهاند، باشید. بهیاد امام حسین (ع) عزاداري کنید که هرچه داریم از او داریم و امیدوارم اگر توفیق شفاعت پیدا کردم، از شما نیز شفاعت کنم. به امید دیدار همه در بهشت. اگر خواستید گریه کنید بهیاد امام حسین (ع) گریه کنید.