شهید حجت الاسلام حجت الله صادقی
شهید، قلب تاریخ است؛ نامش میماند و راهش چراغ فردای ماست.
به یاد همه آنان که برای ایمان و میهن ایستادندشهید حجت الاسلام حجت الله صادقی
مشخصات شهید
- نام و نام خانوادگی
- شهید حجتالله صادقی
- نام پدر
- محمد
- تاریخ ولادت
- ۱۳۵۷/۰۶/۲۷
- تاریخ شهادت
- ۱۳۹۰/۰۷/۱۵
- محل شهادت
- کاظمین
- عملیات
- زیارت
برای محرومان
از همان زمان کودکی کتاب های آیت الله شهید دستغیب (ره) و شهید مطهری (ره) را انتخاب میکرد و میخواند. چون من هم اهل مطالعه بودم، بعضی اوقات کتابی را که دربارۀ انقلاب بود، مطالعه میکردم. او هم در کنار ما به دنبال پرسش هایش میگشت و از این طریق نسبت به انقلاب و نهضت اسلام ذوق پیدا کرد. یادم هست که اولین مأموریتی که ایشان برای تبلیغ داشتند، از سمت همین منطقه، یعنی از قسمت شمالی منطقه بود. چون بار اولشان بود، خیلی اشتیاق داشتند که بروند. دو روز بعد از رفتنشان، من و مادرشان سری به آنجا زدیم تا ببینیم وضع چگونه است. دهۀ ً اول محرم بود و اتفاقا هوا هم بسیار سرد بود و مردم آنجا هیچگونه امکانات رفاهی نداشتند. ایشان کنار مردم حسینیۀ کوچکی را دایر کرده بودند که آن حسینیه هم بنایی خیلی قدیمی و مخروبه بود؛ اما آن را با پارچههای مشکی آماده کرده بودند و با شور و اشتیاق خاصی مشغول عزاداری و تبلیغ بودند. میگفتند: «من دوست دارم در کنار این مردم محروم باشم».
رتبه برتر
حجت الله از ما و برادران دیگرش رتبۀ والاتری را نزد خدا یافت و این سعادت و عظمت و بزرگواری را خریداری کرد و در راه محبوب خودش، آقا امام حسین (ع)، به آن آرزوی دیرین هاش رسید و دعایی را که پی در پی ذکر لبش بود، از خدا مسئلت کرد. ایشان اولین فرزند خانواده بود و در ساعت دو بعد از نیمهشب جمعه، در شهریور سال1357 در بیمارستان امداد که الان به بیمارستان شهید آیتالله بهشتی مشهور است، به دنیا آمد. من کارمند آموزش و پرورش بودم. هماکنون، درحالیکه بازنشسته هم شدهام، به خدمتگزاری در بخش اعزام زائران به عتبات عالیات مشغولم. اگر خدا قبول کند، ما هم عضوی از اعضای هیئت محترم شهدای کربلا هستیم و در کنار عزیزان ذاکر، گاهی افتخار نصیبمان و سعادت شامل حالمان میشود که ذکری از اهل بیت داشته باشیم.
به روایت پدر شهید
تلبس به لباس مقدس روحانیت
خاطرۀ زنده و بهیادماندنی این شهید والامقام آن است که در سال 1381از سوی حوزۀ علمیه دعوتنامهای به دستمان رسید؛ حاکی از اینکه در روز عید غدیر برای ملبسشدن فرزندتان به لباس روحانیت در ساختمان حضرت جوادالائمه (ع) واقع در چهارراه شکرشکن ساعت هشت صبح حاضر شوید. روز موعود این لباس مقدس را کادوپیچ کردیم، داخل ساکی نهادیم و به اتفاق مادر و همسرش حرکت کردیم. این ساک در دست من بود. در ورودی ساختمان پلاکارد خوشآمدگویی زده بودند که مزین به نام جوادالائمه ادرکنی بود. به او گفتم: «بابا این نام مقدس را خواندی؟» گفت: «بله»! گفتم: «به این نام مقدس از تو سؤالی دارم، دلم میخواهد صادقانه جواب بدهی». پرسید: «چه سؤالی؟» گفتم: «میخواهم از تو بپرسم آیا این لباس مقدس را که امروز به تن میکنی، برای همیشه میپوشی؟» با حالتی مظلومانه و صادقانه گفت: «به این امام معصوم قسم، با خدای خود پیمان بستم که تا آخرین روز عمرم در این لباس مقدس باقی بمانم و در ّ مسیر حق و حقیقت مجدانه دین را تبلیغ کنم ». و درنهایت در این لباس و در مسیر کربلای حسین (ع) درحالیکه به خون خود آغشتهشده بود ، خدا را ملاقات کرد.
با ملکوتیان
یکی از آقایان روحانی را به نام حاجآقا سجاد در سفر کربلا و در حرم امام حسین (ع) میبیند. به ایشان میگوید: «من خواهشی از شما دارم. دلم میخواهد خواهش من را رد نکنید. شما چند روز دیگر برای دیدن پدر و مادرتان به اصفهان خواهید رفت و خبردار میشوید که میخواهند بدن من را تشییع کنند. میخواهم شما بر من نماز ً بخوانید». این ماجرا تقریبا پانزده روز قبل از شهادتش رخ میدهد. حاجآقا سجاد تعریف میکرد: «من در خانۀ پدر و مادرم بودم که فهمیدم شهیدی را میخواهند تشییع کنند. وقتی اسمش را شنیدم، متوجه شدم که این شهید همان شهید است.»
پایان دهنده اختلاف ها
یکی از ویژگیهایش این بود که اگر میفهمید بین دو نفر اختلافی وجود دارد، سعی میکرد برود و آنها را آشتی بدهد؛ حتی اگر مسیرش خیلی دور بود. ایشان در طرح هجرت چند ماه در منطقهای نزدیک داران ساکن بودند. در آنجا دو قبیله چندین سال با هم اختلاف داشتند و نزاع میکردند. وقتی فهمید، آنها را با هم آشتی داد.
در مسیر عشق
ایشان در ابتدا به کربلا و نجف سفر میکند. سه شب در نجف اشرف و سه شب در کربلای معلی بود و سپس رهسپار زیارت حرم شهیدین امام موسیبنجعفر و حضرت جوادالائمه (ع) میشود و به سوی سامرا حرکت میکند. قبل از زیارت امام موسیبنجعفر و حضرت جوادالائمه رهسپار سامرا میشود. در سی کیلومتری شهر بغداد و در مسیر سامرا، در اثر انفجار بمب مجروح میشود و شش نفر دیگر از زائرین که در این اتوبوس بودند، نیز جراحت میبینند. همه را به مستشفای (بیمارستان) کاظمین انتقال میدهند و سرپایی ترکشها را از بدنشان بیرون میآورند و سلامتی خودشان را بهدست میآورند. اما او چون به کلیهشان ترکش خورده بود، خونریزی داخلی کرد و ۴۸ ساعت بعد از مجروحیت به شهادت رسید.
تشرف به تشیع
دو شب بعد از شهادت این عزیز، خانمی به منزل ما آمد که بیش از پدر و مادر احساس ناراحتی میکرد و گرفتار غم و اندوه بود. بعد از اینکه بدن شهید را به ما تحویل دادند و به خاک سپرده شد، همیشه سر خاکشان میرفت. بعضی اوقات میگفتند که خانمی سر قبر ایشان مشغول عزاداری است. مادر میرفت و می ً دید همان خانم است. این خانم قبلا ّ سنیمذهب بود و به همت ایشان گرایش به مذهب تشیع علوی پیدا کرد. او میگفت: «من هر چه دارم و هر عنایتی که خدا به من کرده است، به همت این شهید بوده است و تا زمانی که زندهام و تا قیامت مدیون زحمتشان هستم. من اهل ارومیه هستم و همه خانواده ّ ام سنی هستند و من یک نفر گرایش به تشیع پیدا کردم. خودم را مدیون زحمات این شهید میدانم».
تربت کربلا
سفر آخری که با هم رفتیم، ساعت یک و نیم بعدازظهر به کربلا رسیدیم. زائران را به هتل بردیم تا کمی استراحت کنند. به ایشان هم گفتم: «شما هم یک ربع به ساعت چهار آماده باشید که انشاءالله در معیت زائران به زیارت برویم». گفت: «من الان میروم و برمیگردم». بالاخره ساعت چهار حرکت کردیم. بعد از اقامۀ نماز مغرب، ایشان به جستوجوی رفیقش، سید یونس رفت. ده دقیقهای گذشته بود و ما زائران را در قسمت قتلگاه امام حسین (ع) جمع کرده بودیم. دیدیم ده دقیقۀ بعد شتابزده و متعجب و دواندوان به میان جمعیت آمد و با دستش کاغذ سفیدی را بالا گرفته است. خودش را به من رساند. تا رسید، گفتم: «چه کار کردی؟» گفت: «موفق شدم و تربت را پیدا کردم. آقا سید یونس برای من پیدا کرد و به من داد». آن روز زیارتنامه را هم بسیار باصفا خواند. ّ از وقتی این تربت را گرفت، مثل این بود که خدا قوت دیگری به این جوان داده بود. قبل از این ماجرا، هروقت نیاز به کمک داشت، به من میگفت؛ اما از آن به بعد، به من اجازه نمیداد کمکش کنم و خودش میدانداری میکرد. مرتب مشغول بود و در یک ساعت زیارت امام حسین و جامعه و زیارت حضرت حبیب و زیارت ابراهیم مجاب و زیارت ناحیۀ امام زمان را میخواند. من به او میگفتم: «زائران خسته شدند. بس است». میگفت: «من با این تربت همه چیز از امام حسین گرفتم». همیشه در جیبش بود. ده روز بعد از شهادتش تربت را بر بدنش ریختیم و با آن غسلش دادیم.
به روایت مادر شهید
شهید میشوم!
وقتی میخواستند به کربلا مشرف شوند، گفتند: «من در راه امام حسین (ع) شهید میشوم و از خدا خواستم که شهید بشوم». گفتم: «این حرفها را نزن. تو میخواهی بعد از یازده سال بچهدار شوی و خانمت هم ناراحت میشود». گفت: «من شهادت را از امام حسین (ع) طلب کردهام و میدانم که شهید میشوم. بچه را بزرگ کنید و اگر دختر بود اسمش را فاطمه و اگر پسر بود رضا بگذارید». اگر میدید کسی افتاده، دستش را میگرفت و اگر میدید کسی چیزی برای خوردن ندارد، از غذای خودش به او میداد.
به روایت دوستان شهید
میوه های درهم
از تواضع این سرباز فداکار امام زمان (عج) از قول یکی از همدرسی هایش بشنویم: آقای شیخ حسین جزایری سینی نقل میکند: «اکثر روزها با هم به سمت مقصدمان میرفتیم و بعضی از روزها صبحانه را با هم میخوردیم. پول دو نفرمان را حساب میکرد. یک بار گفت: «میخواهم مقداری میوه بخرم. به مغازهای آشنا پشت مسجدجامع دولتآباد رفتیم. فروشنده هم به احترام لباس روحانیت کیسۀ پلاستیک را به من داد و مقداری آلوزرد از جعبهای جدا کردم. ناگهان دیدم آقا حجت باشتاب پلاستیک را از من گرفت و گفت: «چه میکنی؟ این میوه را این بندهخدا درهم خریده و ما هم باید درهم برداریم؛ نه که برچینیم و به این کاسب لطمه بزنیم».
تاثیر کلام حق
من از کسی مبلغی طلبکار بودم و مدتی گذشته بود و او را ندیده بودم؛ تا اینکه یکی از روزها کنار خیابان نشسته بودم و آن شخص بدهکار رسید. بلند شدم و جلوی او را گرفتم و گفتم: «دیگر حالا پس از چند ماه نمیخواهی طلب من را بدهی؟» بدهکار جواب داد: « به مبلغی که تو گفتهای، اعتراض دارم و باید این کار کارشناسی شود و بعداً هرچه کارشناس گفت به تو میدهم». عصبانی شدم و داد زدم: «امروز پولم را از تو میگیرم». نزدیک بود جدال ما به درگیری سختی تبدیل شود که ناگهان شیخ حجتالله صادقی رسید و فوراً از ماشین پیاده شد و بدون هیچگونه گفت و شنودی گفت: «آیا دوست دارید ملائکۀ عرش خدا لبهایتان را بوسه بزنند؟» ما متحیرانه پرسیدیم: «چگونه ملائکه لبهای ما را بوسه میزنند؟» گفت با فرستادن سه صلوات بر محمد و آل محمد. ما هر کدام سه صلوات فرستادیم؛ سپس هر دو آرام شدیم. طلب خود را گرفتم وبا دست و روبوسی و با رضایت از هم جدا شدیم. رحمت خدا بر این شهید بزرگوار.
پدر آغوش مولا
فردی مشهور که قبلا در شهرک امام حسین زمانآباد ساکن بود و بعداً به اصفهان عزیمت کرد، میگفت: «من هر چند ماه یک بار برای سرزدن به خویشاوندانم به شهرک میآمدم. اگر هنگام نماز بود، داخل مسجد میرفتم و گاهی بعد از نماز، پای سخنرانی این شهید می ً نشستم؛ تااینکه یک هفته بعد از شهادتش که من اصلا مطلع نبودم او شهید شده، خواب دیدم به اقوامم سر زدهام. به داخل مسجد رفتم. دیدم او بر صدر منبر نشسته و با اشاره و خیلی بلیغ و زیبا سخنرانی میکند و میگوید: «مردم، شما از من میپرسید که چرا رفتی و نیامدی؟ کجا رفتی؟ حال به شما میگویم من وقتی به زیارت مولایم موسیبنجعفر رفتم، به ضریح مطهر که رسیدم، آقا آغوش باز کرد و مرا در بغل گرفت و فرمود ما شما را برای خود انتخاب کردهایم و حضرت نگذاشت من برگردم». آنگاه بیدار شدم و با تعریف خوابم برای خانواده متوجه شدم او شهید شده است»