شهید اکبر نریمانی فرزند محمد
شهید، قلب تاریخ است؛ نامش میماند و راهش چراغ فردای ماست.
به یاد همه آنان که برای ایمان و میهن ایستادندشهید اکبر نریمانی فرزند محمد
مشخصات شهید
- نام و نام خانوادگی
- شهید اکبر نریمانی
- نام پدر
- محمد
- تاریخ ولادت
- 1348/06/01
- تاریخ شهادت
- 1365/03/17
- محل شهادت
- فاو
- عملیات
- کربلای ۵
کوچک بزرگ
پدرش جبهه بود و او هم از کلاس سوم ابتدایی عشق جبهه را در سر میپروراند. به او میگفتیم «فعلا درست را بخوان.» اکبر تا پنجم ابتدایی تحصیل کرد و بعد به جبهه رفت. روزی که برای نامنویسی به سپاه شاهینشهر رفته بود، به او گفته بودند باید چهار ماه دیگر بیایی. چهار ماه بعد به جبهه رفت. چهارده ماه در جبهه مبارزه کرد و سپس به درجۀ رفیع شهادت، آرزوی دیرینهاش رسید. همرزمانش میگفتند وقتی میخواستند ما را به خط مقدم ببرند، او به آشپز گفته بود: «اگر من شهید شدم، در مراسمم کارهای مرا انجام بده و اگر تو شهید شدی، من کارهای تو را انجام میدهم». وقتی او شهید شد، آشپز آمد و کارهایش را انجام داد. میگفت: «اکبر خیلی خوب بود و بااینکه کوچک بود، حرفهایش بزرگتر از سنش بود».
به روایت مادر شهید
فعال در برنامه های عبادی سیاسی
اکبر هر شب نماز شب ميخواند و واجبات خود را به نحو احسن انجام ميداد. روزههایش را ميگرفت و در جلسات مذهبي و مجالس سوگواري ائمه اطهار (علیهم السلام) و شهدا و سالار شهیدان (ع) شرکت ميکرد. شرکت در نماز جماعت و نماز جمعه از فعالیتهای همیشگی او بود. اکبر با حضور در بسیج از مردم محله پاسداري ميکرد و همیشه فرد نیکوکاری بود.
به روایت ناصر نریمانی
دوست شهید من این عکس را دیگر نمیبینم!
پدر ما عکاس بود. یک شب ساعت دوازده به من اصرار کرد که میخواهم عکس ً یادگاری بگیرم. ما به شوخی گفتیم: «ساعت دوازده شب؟» معمولا پشت عکسها یا پرچم ایران را میزدیم یا پرچم قرمز. عکس را گرفتیم. وقتی آماده شد، اکبر گفت: «من این عکس را دیگر نمیبینم.» به شوخی گفتیم: « میخواهی شهید شوی؟» گفت: «راست میگویم». چهارده روز بعد شهید شد.
به روایت خواهر شهید
بدرقه شهدا
در نامهای نوشته بود: «پدر و مادرم! بهخاطر زحمتهایی که برای من کشیدید و من نتوانستم جبرانشان کنم، حلالم کنید». هرگاه شهیدی را میآوردند، من و خواهرم به بدرقۀ شهدا میرفتیم. یک شب بیمار بودم و به خواهرم گفتم: «من فردا نمیآیم بدرقۀ شهدا». شب به خوابم آمد و گفت: «بیا تا برویم». با هم رفتیم. سر کوچه که رسیدیم، از خواب بیدار شدم. روزی که میخواست برای اولین بار برود، گفتند فردا اعزام میشوند. ما برای بدرقه رفتیم. دیدم اکبر مانند یک رزمندۀ بیست و دو سه ساله شده است؛ جوان و نورانی.
وصیت نامه
به نام خداوند بخشنده و مهربان و کوبندۀ ستمگران خدا را شکر ميکنم که به این بندۀ حقیر توفیق داد تا به جبهۀ حق علیه باطل بیایم و خدمتي به مملکت اسلامي هرچه هم کوچک، انجام داده باشم. خداوند به این بندۀ حقیر توفیق داد تا به فرمان امام عمل کرده باشم انشاءالله. آنقدر در این منطقه ميمانم تا خون خود را نثار جمهوري اسلامي کنم یا اینکه با پیروزي کامل و رفع فتنه در جهان به خانه و زندگيام برگردم. برادران! ادامهدهندۀ راه شهیدان باشید و امام را تنها نگذارید.