یادنامه شهید

شهید احمدرضا نریمانی فرزند حسین

شهید، قلب تاریخ است؛ نامش می‌ماند و راهش چراغ فردای ماست.

به یاد همه آنان که برای ایمان و میهن ایستادند
روایت یک زندگی پرافتخار

شهید احمدرضا نریمانی فرزند حسین

شناسنامه ایثار

مشخصات شهید

نام و نام خانوادگی
شهید احمدرضا نریمانی
نام پدر
حسین
تاریخ ولادت
۱۳۴۳/۰۸/۰۱
تاریخ شهادت
۱۳۶۰/۱۱/۲۳
محل شهادت
تنگه چذابه
عملیات
طریقه شهادت: اصابت تیر به پشت سر

به روایت خواهر شهید

تصمیم جدی

حال و هوای جبهه در سر داشت و در تکاپوی رفتن بود؛ اما پدرش با او مخالفت می‌کرد. هنگامی که احمدرضا رزمنده‌های هم‌سن خودش را می‌دید که آمادهٔ اعزام به جبهه هستند، آرزو می‌کرد ای کاش به جای آن‌ها بود. برای جلب رضایت پدر از اطرافیان کمک می‌خواست؛ اما او را منصرف می‌کردند و می‌گفتند: «تو کوچکی و ضعیفی.» هر شب، پنهانی گریه می‌کرد و از خدا می‌خواست پدر و مادرش رضایت دهند به رفتن.

هنگامی که متوجه شد مسئول مسجد محل برای اعزام به جبهه ثبت‌نام می‌کنند، دل به دریا زد و به همراه مادر و خواهرزاده‌اش به مسجد رفت. مسئول ثبت‌نام وقتی او را دید، گفت: «شما خیلی کوچک هستید، هنوز نوبت شما نشده است.» اشک در چشمانش حلقه زد و اصرار کرد که قبول کنند. مادر گریه می‌کرد و می‌گفت: «احمدجان نرو. هنوز برای تو زود است.» یک شب در حالی که پدرش خواب بود، خواست از او اثر انگشت بگیرد. پدر بیدار شد و باز هم رضایت نداد.

پرنده‌ای در قفس

«این بار باید بروم. دیگر ماندن برایم معنایی ندارد. همهٔ دوستانم رفته‌اند.» این‌ها بخشی از گفته‌های همیشگی او بود. یک روز در حیاط مسجد ایستاده بود و به مداحی «کاروان بسیج» غلامعلی قاسمی گوش می‌داد. حماسه، بودن و بودنش شده بود. ماندن برایش سخت بود و خود را همچون پرنده‌ای در قفس می‌دید که به هر سو بال و پر می‌کشید تا آزادی را تجربه کند. مسئول بسیج برگه اعزام را به او داد. احمد با حسرت به برگه نگاه کرد و از مسجد خارج شد. بغض راه گلویش را بسته بود. همه امیدش به رضایت پدر بود. مادر را زودتر راضی کرده بود. وقتی وارد حیاط خانه شد، مادر را دید که در ایوان قدم می‌زند. احمدرضا دوست نداشت از قافله رزمندگان جدا باشد. لحظه رفتن بود. مادر او را به اتاق برد. دلش لرزید. صدای بلندگوی مسجد شنیده می‌شد. اندام نحیف احمد نگرانی مادر را بیشتر می‌کرد. به یاد فرزندان امام حسین (ع) در خرابه‌های شام افتاد. در آینه خود را نگاه کرد و اشک می‌ریخت. مادر هم بی‌اختیار چشمانش خیس اشک شد.

باید بروم

اگر پدرش برگه اعزام را امضا می‌کرد، آن‌وقت با دوستانش همگام می‌شد. دیگر چیزی جز رفتن برایش مهم نبود. درحالی که اشک می‌ریخت، برگه اعزام را به مادر داد و از اتاق خارج شد. احمدرضا صبح زود قرآن به‌دست روبه‌روی مادر نشست و قسمش داد که رضایت دهد. پدر هم آمد و نشست کنار هردوی آن‌ها. دست پدر را بوسید. بالاخره دل پدر نرم شد. درحالی که از بلندگوی مسجد سرودهای حماسی پخش می‌شد، نگاه پدر و مادر به هم گره خورد. انگار باور کردند که پسرشان می‌رود و شهید می‌شود. هر سه به طرف مسجد حرکت کردند. صدای صلوات فضای مسجد را پر کرده بود. مادر در آستانه مسجد ایستاد و به شوهرش گفت: «او را به خدا بسپار.»

مادر دست‌هایش را بالا برد و محکم بر سینه‌اش کوفت. احمدرضا پیشانی‌بند سبزش را بست و عازم جبهه شد و سرانجام در ۲۳ بهمن ۱۳۶۰ در تنگه چزابه به شهادت رسید.

به روایت علیرضا نریمانی، همرزم شهید

حمل جعبه چهل کیلویی مهمات

با احمدرضا نسبت فامیلی داشتیم. در جبهه هم در یک گردان و یک سنگر بودیم. احمدرضا روحیه بسیار خوبی داشت. فردی درون‌گرا، بسیار آرام و کم‌حرف بود. به تکالیف شرعی اهمیت می‌داد و اوقات فراغتش را با ذکر و عبادت می‌گذراند. نوجوان بود و همه به او احترام می‌گذاشتند. کم‌حرف بود اما پرکار. نسبت به سایر همرزمانش، جوان‌تر بود؛ اما جعبه‌های سنگین مهمات را به تنهایی حمل می‌کرد. کمتر کسی زیر بار حمل این جعبه‌ها می‌رفت. در منطقه چزابه که هنوز در محاصره دشمن نبود، یک جعبه مهمات را تا ششصد متری خط می‌برد و همیشه برای این کار پیش‌قدم بود. مسافت خط را می‌دوید و یک جعبه مهمات چهل کیلویی را بغل می‌کرد و برای رزمندگان می‌آورد و فشنگ‌ها را تقسیم می‌کرد. در همان حال، هم سنگر خودش را حفظ می‌کرد و هم مهمات را می‌آورد. در طول شبانه‌روز، شاید بیست مرتبه این مسیر را می‌رفت و برمی‌گشت. احمد در مرحله اول عملیات به شهادت رسید و رزمنده‌های خط مقدم هنگامی متوجه شدند احمدرضا به شهادت رسیده است که با کمبود مهمات روبه‌رو شدند.

اینجا توبه کنید!

«بچه‌ها هرکس توبه نکرده اینجا توبه کند. اینجا برگشتی وجود ندارد.» همیشه این سخن را به زبان می‌آورد و می‌گفت: «اینجا امکانش زیاد است شهید شویم.» افرادی که شهید می‌شدند، از قبل می‌دانستند که قرار است شهید شوند. برای آن‌ها بمباران و فشنگ اهمیتی نداشت. وظیفه برایشان مهم بود. او همیشه می‌گفت: «ما برای رضای خدا و دستور امام آمدیم جبهه. هر کس مقلد امام است، باید حرف امام را گوش بدهد.»

شب بارانی 

مادر در شبی بارانی خواب عجیبی دید. دلشوره به جانش افتاد و به او الهام شد که احمدش شهید شده است. هراسان در زیر باران به حیاط خانه پناه برد، ایستاد و با سوز دل خدا را صدا زد: «خدایا به دلم گواه شده که احمدم شهید شده است. تو را به حضرت زینب (س) قسم می‌دهم هرچه سریع‌تر جنازه پسرم را بیاورند. من جنازه‌اش را از تو می‌خواهم.» چند شب پس از این خواب درحالی که باران همه‌جا را خیس کرده بود، زنگ خانه به صدا درآمد. مادر نگران و هراسان در را باز کرد. مردی با لباس خاکی و چهره‌ای غمگین پشت در بود. سلام کرد و گفت: «منزل آقای احمدرضا نریمانی اینجاست؟» مادر که مطمئن شده بود برای احمد اتفاقی افتاده، گفت: «بله همین جاست. اتفاقی افتاده؟!» مرد سرش را پایین انداخت. مادر از سکوت او متوجه شد پسرش شهید شده است. با چشمانی به اشک‌نشسته گفت: «جنازه‌اش کجاست؟» گفت: «شما می‌توانید جنازه او را تحویل بگیرید.» مادر جسم بی‌جان فرزندش را با هزاران خاطره به آغوش خاک سپرد.

فصل‌های سرخ

شهیدان فصل‌های سرخ خون‌اند

تجلی بخش میثاق جنون‌اند

ستاره در ستاره نور در نور

حضور آسمان‌ها تا دورها دور

معمای عبوری سرخ هستند

کفن‌پوشان میدان ایستاده‌اند

حدیث ما لفّی خسر زمانند

نگاه آینه با عاشقان‌اند

در اندوه زمان لبریز دردند

همیشه با سیاهی در نبردند

طنین آیه‌های نور هستند

به دار عاشقی منصور هستند