روایت‌های حریم کرامت | قسمت دوم برای اسدالله محرابی کوشکی، آستان سیدان الکریمان(ع) جایی ناآشنا نبود. خودش روایت می‌کند که پدر و مادرش هر سال او را برای زیارت حضرت ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) و فرزندشان حضرت اسماعیل(ع) به این آستان می‌آوردند. ...
- 7 بازدید
روایتهای حریم کرامت | قسمت دوم
برای اسدالله محرابی کوشکی، آستان سیدان الکریمان(ع) جایی ناآشنا نبود.
خودش روایت میکند که پدر و مادرش هر سال او را برای زیارت حضرت ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) و فرزندشان حضرت اسماعیل(ع) به این آستان میآوردند.
این پیوند پس از تشکیل خانواده نیز ادامه پیدا کرد. گاهی همراه خانواده به زیارت میآمد و گاهی حتی مسیر کوشک تا آستان را با دوچرخه طی میکرد.
سالها با این حرم مأنوس بود.
اما این بار، دلیل آمدنش با همیشه فرق داشت.
دستی که دیگر توان کار نداشت
به روایت اسدالله، حدود پانزده سال پیش از ثبت این خاطره، دست راستش ناگهان شروع به درد کرد.
برای بررسی وضعیت دست به پزشک مراجعه کرد و آزمایشهایی انجام داد.
او در روایت خود میگوید پزشکان، بهویژه دکتر غنایی، پس از بررسیها به او گفته بودند که دست راستش به بیماری سختی مبتلا شده و باید مراحل درمانی از جمله شیمیدرمانی را آغاز کند.
شنیدن چنین خبری برای او بسیار سخت بود.
مدتی پیش از آن، برادرش را نیز بر اثر سرطان از دست داده بود و همین تجربه تلخ، نگرانی و ترس او را چند برابر میکرد.
اسدالله میگوید تعادل روحی خود را از دست داده بود و احساس میکرد دیگر راهی برایش باقی نمانده است.
در همین شرایط، ذهنش به جایی رفت که از کودکی با آن آشنا بود:
آستان حضرت ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) و فرزندشان حضرت اسماعیل(ع)؛ سیدان الکریمان(ع).
این بار، خودش حاجتمند آمده بود
اسدالله به آستان آمد.
در روایت خود یادآوری میکند که در زیارتهای گذشته، هر وقت خادمان حرم مشغول کاری بودند به آنها کمک میکرد؛ در نظافت حرم و کارهای دیگر همراهشان میشد.
اما آن روز شرایط فرق داشت.
دست راستش از کار افتاده بود.
وقتی یکی از خادمان از او پرسید چرا این بار کمک نمیکند، پاسخ داد که نمیتواند؛ چون دستش بیمار شده و توان کار ندارد.
شب فرا رسید و اسدالله همچنان در حرم ماند.
از خادمان اجازه خواست شب را در آستان بیتوته کند و پس از موافقت آنان، در حرم به حضرت ابراهیم(ع) و فرزندشان حضرت اسماعیل(ع) متوسل شد.
یکی از خادمان نیز برای نگهبانی در حرم حضور داشت.
و همان شب، خوابی دید که بخش اصلی روایت او را شکل میدهد.
«فردا کار خواهی کرد»
اسدالله میگوید در عالم خواب، سید بزرگواری نورانی را دید که به او نزدیک شد.
آن بزرگوار از او پرسید چرا نشسته و چرا برای کمک به خادمان بلند نمیشود.
اسدالله از وضعیت دستش گفت و توضیح داد که دستش بیمار شده و از کار افتاده است.
در روایت کتاب، پاسخ آن سید بزرگوار چنین ثبت شده است:
«اِنشاءالله دستت خوب میشود و فردا کار خواهی کرد.»
اسدالله هنوز باور نمیکرد.
گفت با این وضعیتی که دستم دارد، خوب نمیشود.
در ادامه روایت آمده است که آن بزرگوار استکانی آب در دست داشت و آب را روی دست اسدالله ریخت.
او میگوید دستش ناگهان حالت عجیبی پیدا کرد و سرد شد.
از خواب بیدار شد و به دنبال آن سید بزرگوار گشت، اما کسی را ندید.
صدای او خادمی را که در حرم حضور داشت بیدار کرد.
اسدالله ماجرا را برای او تعریف کرد.
صبحی متفاوت
صبح روز بعد، کارگران برای انجام کارهایشان آمدند.
اسدالله آرام به آنها نزدیک شد، سلام کرد، سطلی برداشت و شروع به کمک کرد.
کسانی که روز قبل وضعیت دست او را دیده بودند، متعجب شدند.
استادکار به دیگران گفت این همان شخصی است که روز گذشته آمده بود و دست راستش از کار افتاده بود.
اسدالله در ادامه، ماجرای شب گذشته را برای آنان تعریف کرد.
ملاقات دوباره با پزشک
روایت در همینجا تمام نمیشود.
اسدالله میگوید فردای آن روز دوباره نزد پزشکش رفت.
پزشک دست او را معاینه کرد.
در کتاب از قول پزشک نقل شده است که با شگفتی پرسید:
«آقای محرابی، آیا این همان دستی است که هفته قبل معاینه کردم؟»
اسدالله نیز آنچه در حرم اتفاق افتاده بود را برای پزشک تعریف کرد.
تمام جزئیات پزشکی این ماجرا، همانند دیگر روایتهای این مجموعه، بر اساس روایت ثبتشده در کتاب «رهیافتگان حریم کرامت» بازگو شده و به معنای ارزیابی یا تأیید مستقل پزشکی نیست.
آنچه خواندید، بازنویسی یکی از روایتهای ثبتشده در کتاب «رهیافتگان حریم کرامت» است.
در مجموعه «روایتهای حریم کرامت» تلاش میکنیم اصل اتفاقها، ترتیب رخدادها و نقلقولهای مهم مطابق منبع باقی بماند و چیزی برای جذابتر شدن داستان به روایت اصلی افزوده نشود.
روایتهای حریم کرامت
روایتهایی از آستان حضرت ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) و فرزندشان حضرت اسماعیل(ع)
سیدان الکریمان(ع)